در زمان "لائوتسه" پیر مرد خیلی فقیری تو یه دهكده زندگی میكرد.
زندگی ساده و كلبهء كوچكی داشت.
اما هر پادشاهی به اون حسادت میكرد، چون یه اسب سفید زیبا داشت. پادشاه ها قیمتهای باور نكردنی به اون پیشنهاد میدادند اما پیرمرد میگفت: "اون برای من فقط یه اسب نیست، یه دوسته ؛ چطور میتونم دوستم رو بفروشم؟"
با فقر زیاد هیچ وقت اسب رو نفروخت.
یه روز صبح اسب تو اصطبل نبود، حتماً دزدیده بودند. مردم دهكده جمع شدن و بهش گفتن :"پیر مرد احمق؛ با این فقر اسبت رو به اون پیشنهادهای عالی ندادی و حالا دزدیده شده، واقعاً تو بد بختی"
پیر مرد هیچ چیز نگفت.
پانزده روز بعد اسب یه شب برگشت با دوجین اسب وحشی با ارزش. اون به طبیعت فرار كرده بود.
مردم گفتند:" تو واقعاًخوش شانسی، حالا تو دیگه پولدار شدی"
پیر مرد هیچ چیز نگفت.
پسر پیر مرد شروع به تعلیم دوازده اسب زیبای وحشی كرد. اما یه هفته بعد از پشت یكی از اسبها افتاد و پاش فلج شد.
مردم جمع شدن وگفتن: "چه مصیبتی. تو این پیری پسرت تنها كمكت بود. واقعاً كه تو چقدر بدبختی"
پیر مرد هیچ چیز نگفت.
چند هفته بعد در ایالت جنگ شروع شد و همه جوانها به جنگ اعزام شدن اما پسر مرد كه فلج شده بود توی ده موند.
مردم گفتند:" تو خیلی خوش بختی كه پسرت ازین جنگ نجات پیدا كرد و پیش تو میمونه"
پیر مرد باز هیچ چیز نگفت.
زندگی ساده و كلبهء كوچكی داشت.
اما هر پادشاهی به اون حسادت میكرد، چون یه اسب سفید زیبا داشت. پادشاه ها قیمتهای باور نكردنی به اون پیشنهاد میدادند اما پیرمرد میگفت: "اون برای من فقط یه اسب نیست، یه دوسته ؛ چطور میتونم دوستم رو بفروشم؟"
با فقر زیاد هیچ وقت اسب رو نفروخت.
یه روز صبح اسب تو اصطبل نبود، حتماً دزدیده بودند. مردم دهكده جمع شدن و بهش گفتن :"پیر مرد احمق؛ با این فقر اسبت رو به اون پیشنهادهای عالی ندادی و حالا دزدیده شده، واقعاً تو بد بختی"
پیر مرد هیچ چیز نگفت.
پانزده روز بعد اسب یه شب برگشت با دوجین اسب وحشی با ارزش. اون به طبیعت فرار كرده بود.
مردم گفتند:" تو واقعاًخوش شانسی، حالا تو دیگه پولدار شدی"
پیر مرد هیچ چیز نگفت.
پسر پیر مرد شروع به تعلیم دوازده اسب زیبای وحشی كرد. اما یه هفته بعد از پشت یكی از اسبها افتاد و پاش فلج شد.
مردم جمع شدن وگفتن: "چه مصیبتی. تو این پیری پسرت تنها كمكت بود. واقعاً كه تو چقدر بدبختی"
پیر مرد هیچ چیز نگفت.
چند هفته بعد در ایالت جنگ شروع شد و همه جوانها به جنگ اعزام شدن اما پسر مرد كه فلج شده بود توی ده موند.
مردم گفتند:" تو خیلی خوش بختی كه پسرت ازین جنگ نجات پیدا كرد و پیش تو میمونه"
پیر مرد باز هیچ چیز نگفت.
No comments:
Post a Comment